نظر علي الطالقاني
387
كاشف الأسرار ( فارسى )
اهل شرك او را جا داد و رفق و مدارا با او نمود و او را ضيافت مىكرد . چون مرگ آن مشرك در رسيد حق تعالى به او وحى نمود به عزت و جلال خودم كه اگر تو را در بهشت مسكنى بود تو را در آن ساكن مىكردم و لكن بهشت حرام است بر كسى كه با شرك بميرد و لكن اى آتش او را از جا به در آور و بترسان اما اذيت به او مرسان ، و روزى او را از دو طرف روز از براى او بياورند . راوى پرسيد از بهشت ؟ حضرت فرمود از هر جا كه خدا خواهد . 354 صاحب اسرار الشهادة دام مجده روايت كرده از جمعى از علماء ( قدس سرهم ) كه هبة اللّه بن ابى منصور گفت نصرانيى بود يوسف بن يعقوب نام و با پدرم آشنائى و رفاقت داشت . روزى گفت مرا متوكل خواسته ، نمىدانم با من چه اراده دارد و من خودم را خريدم به صد تومان كه او را نذر امام على النقى ( ع ) نمودهام و با خود برداشتهام . پس رفت و بعد از چند روز به خوشحالى برگشت . پدرم كيفيت را پرسيد . گفت به سرّ من راى رسيدم و هيچ نرفته بودم و در خانهاى فرود آمدم ، گفتم خوب است كه پيش از ديدن متوكل صد تومان را به حضرت برسانم و لكن گفتم كه اگر خانهء حضرت را بپرسم و او مغضوب متوكل است مبادا كار من بدتر شود ؛ گفتم خر خود را سوار مىشوم و اختيار به او مىگذارم تا هر جا كه خواهد برود شايد سؤال نكرده به حاجت خود برسم . پس صد تومان را به كاغذ پيچيدم و در آستين گذاشتم و بر خر سوار شدم و او مىرفت تا رسيدم به در خانهاى . حمار ايستاد . هر چند سعى نمودم حركت نكرد . به غلام گفتم بپرس كه خانه از كيست . كسى گفت خانهء على بن محمد بن رضا ( ع ) است . ناگاه غلام سياهى بيرون آمد گفت توئى يوسف بن يعقوب ؟ گفتم آرى . گفت فرود آى . فرود آمدم و تعجب كردم كه اسم مرا از كجا دانست . پس داخل خانه شد و بيرون آمد گفت صد تومانى كه در ميان كاغذ در آستين دارى بده . دادم . بازرفت و برگشت گفت داخل شو . داخل شدم و حضرت در مجلس خود تنها بود ، پس فرمود اى يوسف جماعتى گمان مىكنند كه ولايت و دوستى ما به مثل تو نفع نمىدهد ، و اللّه دروغ گفتند ، به درستى كه ولايت ما به امثال تو هم نفع مىدهد ، حالا برو كه آنچه مىخواهى خواهى ديد و زود است كه از براى تو پسر مباركى متولد شود . گفت پس رفتم و به متوكل گفتم آنچه خواستم و برگشتم . هبة اللّه گفت من پسرش را ديدم بعد از فوت پدرش كه شيعهء پاكى بود و خبر داد مرا كه پدرش به دين نصرانى مرد و او بعد از پدرش مسلمان شد و فخر مىكرد كه من بشارت مولاى خود